søndag 2. oktober 2011








سلام، خیلی‌ وقت بود اینجا نیومده بودم، شاید اصلا برای همین این وبلاگ را درست کردم، که وقتی‌ که واقعا دلم از دنیا گرفت بیام اینجا و درد دلی‌ بکنم. مثل اینکه خیلی‌ وقت بود دلم نگرفته بود، شاید هم نه، گرفته بود ولی‌ اینقدر مشغله داشتم که وقت فکر کردن به غصه‌هام را نداشتم.

این روزها بحث نهال سحابی داغه، فکر من را هم به خودش مشغول کرده، حرفهای عجیب و غریب گوناگونی میگند در رابطه با نهال، ولی‌ من کی‌ هستم که بخواهم قضاوت بکنم، هر جوری که زندگی‌ میکرد و با هر منطق و دلیلی‌ دست به خودکشی‌ زده باشه، باز هم آزادانه فکر کرد در طول عمرش و صادقانه نوشت و جوان و ناکام از این دنیا رخت بر بست. درست نیست حالا که خودش نیست تا بتونه از عقایدش دفاع کنه ما‌ها وقت را غنیمت بشماریم و بخواهیم اسمش را خط خطی‌ کنیم، آن موقعی که بود کسی‌ حرفشو نشنید، چرا حالا برای همه مهم شده که چی‌ فکر میکرد، واقعا که مردم مرده پرستی‌ هستیم، تا زنده هستیم برای کسی‌ مهم نیستیم، وقتی‌ که مردیم یک عده میخواهند ما را بالا ببرند و یک عدهٔ دیگه هم میخواهند به لجن بکشند اسم ما را. فقط یک کلمه میگم، روحش شاد و دعا می‌کنم که خداوند از گناهان همهٔ ما و همچنین نهال بگذره و همه‌ای ما‌ها را مورد لطف خودش قرار بعده.

روی صفحه وبلاگ نهال، در آخرین پستی که گذاشته به تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ این آهنگ را دیدم، و برای شما‌ها هم گذاشتمش اینجا... با خوندن وبلاگش تنها به یک نتیجه رسیدم؛ نهال دختر غمگینی بود و چگونه اطرافیانش این همه غم را در او ندیدند...شاید باز هم دارم اشتباه قضاوت می‌کنم، کار آسانی نیست، نمی‌شه حتئ لحظه‌ای به این فکر کرد که قراره عزیزی در زندگیت را از دست بدی...

نهال خانوم، روحت شاد و لطف ایزدی همرات...

سبز باشی‌...

http://www.youtube.com/watch?v=y-UtUDQi4aY&feature=share