
یک روز هایی واقعا خستهام و از همهای دنیا شاکی و حوصلهای خودم را هم ندارم، میخوام به همه بگم که دیگه نمیتونم بار این زندگی را روی دوشهام بکشم و دارم یواش یواش کم میارم ولی انگار تو خلع هستم و صدای من به هیچ جا نمیرسه، انگار هیچ فایدهای نداره، دلم میخواد کم بیارم و همه چیز رو بگذارم زمین و بسپارمش به دست سرنوشت و برای همیشه فراموش کنم، دفعهٔای اولم نیست که به این نتیجه میرسم، ولی هر وقت که فکر میکنم به آخر خط رسیدم، بدون اینکه بتونم از کسی تقاضای کمک کنم باز هم به راهم ادامه میدم و همهٔ این سختیها مثل لایه هایی از لجن و کثافت روی هم انباشته شده اند.
مثل امروز، دلم فقط زاری میخواد، با اینکه هوای بیرون برفیه و هوای گریه نیست، ولی هوای داخل من خون گریه میکنه و با خودش میگه که چرا زندگی اینقدر بازی داره و چرا بلندی هاش زیاده و خبری از پستیها و سرازیریهایش نیست...
میخوام فریاد بزنم و بگم کمک کمک، من سخته برام که این راه رو به تنهایی ادامه بدم، ولی اینگار درون یک جعبهٔ شیشهای هستم و هیچ کس فریادهای من را نمیشنوه...چقدر سخت میشه زندگی...
برای همین با خودم گفتم که بیام و توی اینجا بنویسم، شاید کسی حرفهای من را بخونه حالا که دیگه توی این دنیا هیچ کسی حوصلهٔ شنیدن حرفهای من را نداره...
میخواهم بگویم...از هر چه دارم...از تمام دلتنگی هایم...که اول حق بود و بعد...
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
دور خواهم شد از این خاک قریب...

Ingen kommentarer:
Legg inn en kommentar